تبليغاتX
در غروب تنهای

در غروب تنهای

زن : قدیم & جدید

صبح ساعت ?

قديم: به آهستگي از خواب بيدار مي‌شود. نماز ميخواند و سپس به لانه مرغها

ميرود تا تخم مرغها را جمع کند

جديد: مثل خرچنگ به رختخواب چسبيده و خر و پف ميکند.

 

صبح ساعت ?

قديم: شير گاو را دوشيده است ، چاي را دم کرده است ، سفره صبحانه را

باعشق و علاقه انداخته و با مهرباني مشغول بوسيدن صورت آقاي شوهر است تا

از خواب بيدار شود.

جديد: بازهم خوابيده است

 

صبح ساعت ?

قديم: مشغول مشايعت آقاي شوهر است که از در خانه بيرون مي رود و هزار تا

دعا و صلوات براي سلامتي شوهر کرده و پشت سرش به او فوت ميکند.

جديد: هنوز کپيده است.

 

صبح ساعت ??

قديم: مشغول رسيدگي به بچه ها و پاک کردن لپه براي درست کردن ناهار است.

جديد: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و در با دست در حال

بررسي جوش هاي روي کمرش است

 

ظهر ساعت ??

قديم: مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظيم نمک آن است.

جديد: در حال آرايش کردن با همسايه طبقه بالا در مورد انواع پازيشن هاي

جديد جهت چيز صحبت مي‌کند

 

ظهر ساعت ??

قديم: در حال شستن جوراب و لباس‌هاي آقاي خانه درون طشت وسط حياط خلوت ميباشد.

جديد: در حال روشن کردن ماشين لباسشويي ، ماشين ظرفشويي و البته غرغر کردن است.

 

ظهر ساعت ??

قديم: در حال ماليدن پاي آقاي شوهر که براي خوردن ناهار به خانه آمده است

ميباشد. جهت حض جميل بردن آقاي شوهر ، دامن گل گلي خود را پوشيده است.

جديد: در حال انداختن يک غذاي آماده درون ميکرفر بوده و در همان حال در

حال تماشاي FashionTV مي‌باشد.

 

ظهر ساعت ??

قديم: در حال جارو کردن حياط خانه و تميز کردن لانه مرغها و بردن علوفه

براي گاوشان مي‌باشد.

جديد: با يکي از دوستانش به پاساژ نگین براي خريد رفته است.

 

عصر ساعت ??

قديم: مشغول شستن پاهاي کودکشان است که به دليل دويدن در کوچه خوني شده است.

جديد: در حال پرو کردن لباس‌هاي خريداري شده است. در همان حال هم نيم

نگاهي هم به شکم خود دارد که جديداً چاقي را فرياد مي‌کشد.

 

عصر ساعت ??

قديم: دم در خانه ايستاده است تا آقاي شوهر بيايد.

جديد: در لابي نشسته است تا با آقاي شوهر به خريد برود.

 

عصر ساعت ??

قديم: براي شوهر خود چاي آورده و مانند يک خانم کنار شوهرش در حال صحبت با او است.

جديد: از اين مغازه به آن مغازه شوهر بيچاره خود را مي‌برد.

 

شب ساعت ??

قديم: سفره شام را انداخته و شوهر را براي خوردن شام دعوت ميکند.

جديد: هنوز در حال خريد است.

 

شب ساعت ??

قديم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوضه خانه است.

جديد: کماکان در حال خريد است.

 

شب ساعت ??

قديم: در حال چاق نمودن قليان آقاي همسر ميباشد.

جديد: در رستوران ، پيتزا ميل مي‌فرمايند.

 

شب ساعت ??

قديم: رختخواب ها را پهن کرده است براي خوابيدن . در حال ريختن گل سرخ

روي متکاي آقاي خانه است تا خوش بو شود.

جديد: در حال غرغر کردن بر سر وضعيت ترافيک است.

 

شب ساعت ?? و ??

قديم : در حال 212 هستن

جديد: در حال مشاهده ماهواره هستند ايشون ، لطفاً مزاحم نشو.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29 ساعت 0:14 AM توسط در غروب تنهای |


من بـه چـشم‌هـای بـی‌قـرار تـو قـول می‌دهـم

ریـشه‌هـای مـا بـه آب

شاخـه‌هـای مـا بـه آفـتاب مـی‌رسد

مـا دوبــاره سبـــز می‌شویـم‬.

***********************

ای عشق


دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.

**********************

من از عهد آدم تو را دوست دارم


از آغاز عالم تو را دوست دارم


چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم


نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم


سلامی صمیمی تر از غم ندیدم


به اندازه ی غم تو را دوست دارم


بیا تا صدا از دل سنگ خیزد


بگوییم با هم : تو را دوست دارم


جهان یک دهان شد همآواز با ما :


تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم .

*****************************

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو !

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده !

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم !

***************************

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!.

*************************

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.

***************************

از بـس کـه غـم تـو قـصه در گـوشم کــرد

غـم هـای زمانـه را فـرامـوشم کــرد

یـک سیـنه سخن بـه درگـهت آوردم

چـشمان سخـنگـوی تـو خـاموشم کـرد

**************************

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد

گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش

آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:

در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!

*********************

عـشق تـو بـه تـار و پـود جـانم بـسته است

بـی روی تـو درهـای جهـانم بـسته است

از دست تـو خـواهـم کـه بـر آرم فــریـاد

در پـیش نـگاه تـو زبـانم بـسته است.

*********************

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود



می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود



عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار



روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود



آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت



غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود



دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر



تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود



بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست



حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود



لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم



رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

*****************************

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است.

***************************
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.

************************


گفتی که:

"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬

چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"

اندوه٬ که خورشید شدی٬

تنگ غروب!

افسوس٬

که مهتاب شدی٬

وقت سحر!

**********************

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ،

که نامی خوش تر از اینت ندانم .


وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ،


به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم .


تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی ، که شور هستی از تست .


شراب جام خورشیدی ، که جان را


نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست .


به آسانی ، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی


دلت آخر به سرگردانیم سوخت


نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !


که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم


که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست !


چه غم دارم که این زهر تب آلود ،


تنم را در جدایی می گدازد



از آن شادم که در هنگامة درد ؛


غمی شیرین دلم را می نوازد .

اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است .


وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛

ترا دارم که: مرگم زندگانی است .

**********************

چـه خـوب بـود

اگـر بیـن مـن و تـو

نـه رودی بـود و نـه کـوهی

و نـه سایـه هیـچ نا امیـدی

و نـه هیـچ آفـتاب تـند سوزانی

بیـن مـا فـقط راهی بـود

همـوار

و صـاف

و روشن

که قـلبهای ما را بـهم می پیـوست

که تـن های ما را بـهم می پیـوست

ولی دیگر مرا امیـد رفـتنی به چنیـن راهی نیـست ...

گامهایـم از رفـتنـی در تاریکی

به ستـوه آمده اند

تنـم آرزوی فـرامـوشی را دارد

ولی هنـوز قلبـم چـون شمـعی

می سوزد

و من بـریـن کـوره راههای نا همـوار

به امیـد دیـدار تـو

روان هستـم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/05/26 ساعت 7:44 PM توسط در غروب تنهای |


باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه

باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم


من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست


نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست


نمي فهمم


کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد


نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم

 

ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست


بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست

و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست


و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند

که اين عدل زميني ، عدل کم دارد

+ نوشته شده در جمعه 1389/05/22 ساعت 7:46 PM توسط در غروب تنهای |


تابلوترین دروغ های یک دختر

+ نوشته شده در جمعه 1389/05/08 ساعت 6:18 PM توسط در غروب تنهای |


عشق لالایی بارون تو شباست

نمنم بارون پشت شیشه هاست

لحظه شبنم و برگ گل یاس

لحظه رهایی پرنده هاست

لحظه عزیز باتو بودنه

آخرین پناه موندن منه

...

آنگاه ضربه های تیشه زندگی را

بر ریشه آرزوهایت حس می کنی...

به خطر بیاور که

زیبایی شهاب سنگها از

شکستن قلب ستارگان است....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07 ساعت 6:44 PM توسط در غروب تنهای |


فاصله ها.....

اگه فاصله افتاده

 

اگه من با خودم سردم

 

تو کاری با دلم کردی

 

که فکرشم نمی کردم

 

چه آسون دل بریدی از

 

دلی که پای تو گیره

 

که از این بدترم باشی

 

واسه تو نفسش میره

 

نمیترسم اگه گاهی

 

دعامون بی اثر میشه

 

همیشه لحظه ی اخر

 

خدا نزدیکتر میشه

 

تو رو دست خودش دادم

 

که از حالم خبر داره

 

که حتی از تو چشماشو

 

یه لحظه بر نمیداره

 

تو امید منی اما

 

داری از دست من میری

 

با دستای خودت داری

 

همه هستیمو می گیری

 

دعا کردم تو رو بازم

 

با چشمی که نخوابیده

 

مگه میذاره دلتنگی

 

مگه گریه امون میده؟؟؟

 

مریضم کرده تنهایی

 

 

ببین حالم پریشونه

 

من اونقدر اشک میریزم

 

که برگردی به این خونه

 

حسابش رفته از دستم

 

شبایی رو که بیدارم

 

شاید از گریه خوابم برد

 

درا رو باز میذارم

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/05/05 ساعت 11:44 PM توسط در غروب تنهای |


سلام دوستان یه مدت بای بای
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/10 ساعت 9:34 PM توسط در غروب تنهای |


مسافر شوم

كجا بايد رفت؟.....

ز كه بايد پرسيد؟!!!

واژه عشق و پرستيدن چيست؟

جان اگر هست چرا در من نيست؟

من كه خود مي دانم ..

راه من راه فناست

قصه عشق فقط يك روياست....

اه اي راه سكوت...

اه اي ظلمت شب....

من همان گمشده ي اين خاکم

به خدا عاشق قلبي پاكم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/02 ساعت 11:54 PM توسط در غروب تنهای |


برای یک دوست

 

برای یک دوست

بعد از تو

اي هستی من
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
             شکست
                                شکست
                                                شکست

بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ چيز نمي گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي حنجره ها را کشتيم
و به صداي زنگ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست
و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.

بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود
از زير ميزها
به پشت  ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي کرديم
و باختيم، رنگ تو را باختيم، اي هستی من

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم
بعد از تو ما تمام يادگاري ها را
با تکه هاي سرب، و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم.

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد کشيديم:
«زنده باد  مرده باد»

و در هياهوي ميدان، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان
که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم.
بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم
براي عشق قضاوت کرديم
و همچنان که قلب هایمان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت کرديم.

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم
و مرگ، زير چادر مادربزرگ نفس مي کشيد
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده هاي اينسوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
که در چهار زاويه اش، ناگهان چهار لاله ي آبي
روشن شدند.

صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد، اي هستی من

برخاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.
چقدر بايد پرداخت
چقدر بايد
براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت؟

ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم، از دست داده ايم
ما بي چراغ به راه افتاديم
و ماه، ماه، ماده ي مهربان، هميشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي
و برفراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چقدر بايد پرداخت
...

+ نوشته شده در جمعه 1389/03/28 ساعت 11:54 PM توسط در غروب تنهای |


روی قبرم بنویسید

غريبه

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/03/19 ساعت 9:12 PM توسط در غروب تنهای |